یکی از بچّه ها آمد و گفت: امشب پرونده شهادت تو بسته شده، تو شهید نمی شوی. تو دیشب مشغول ثبت جزر و مد آب اروند بودی، اما بیست دقیقه خواب رفتی و دفتر ثبت رو الکی نوشتی. هر چند در آن لحظه همه چیز را انکار کردم، اما این حرف واقعیت داشت، چند روز بعد، رفتم سراغش و قسمش دادم که بگوید ماجرا از چه قرار است.
گفت: من که از پیش خودم چیزی نمی گم. آن شب توی قرارگاه اهواز بودم که حسین آقا آمد پیشم وگفت فوری خودم را به تو برسانم و بگم که امشب پرونده ی شهادت تو بسته شد و تو شهید نمی شوی. دلیلش هم این است که موقع نگهبانی خواب رفتی و توی دفتر دروغ نوشتی.
یکی از بچّه ها از حسین پرسید: حسین آقا !چه طوری به این جا رسیدی که از اتفاقات جاهای دیگه خبر دار می شوی؟
گفت: گفتنی نیست... عمل کردنی است.
رفتم توي اتاق اش. كمرش آن قدر تاول داشت كه نمي توانست به پشت بخوابد. روي بازويش خوابيده بود و داشت ذكر مي گفت. در پنج - شش دقيقه اي كه توي اتاق بودم، محمّدرضا فقط ذكر مي گفت و مناجات مي كرد. نمي شد چيزي از صداي گرفته و آرامش فهميد؛ فقط متوجه شدم كه مي گويد: يا باب الحوائج
برگرفته از کتاب: معلم نویسند: احمد ایزدی

شب تا صبح بیدار بود وکنار محمود سلطانی گوشه سنگر نشسته بود.
یک پتو انداخته بودند روی سرشان ودعا وقران می خواند.
تا صبح مناجات کردند،اشک ریختند وگریه کردند،آهسته ،آهسته.منبع:کتاب معلم نویسنده:احمد ایزدی
گوشه گوشهی این خانهی کوچک که سالهاست گردِ فراموشی بر خاطرات غریبش
نشـسته، سجادهی عارفانی بود است به وسعت آسمان. این خانهی خاکی، روزگاری
مسجدِ شهدا بوده است و مسجود ملائک.
حالا سالهاست راهی نورانی ار کنار نهر علیشیر به آسمان پیوسته که مسیرِ معراجِ ملائک است از آسمان به زمین.
شهادت نقطه ای درخشان ومتعالی است درسیر الی الله که با درخشش وجذابیت بی نظیرخود نمایی می کندوسالکان این سبیل را خود جذب می کند.
شهادت میان بر بسیار نزدیکی است در راه طولانی رسیدن به لقا الله وبه ترین وسیله ومستمسک است برای رسیدن عشاق به مقام قرب خدا:وشهید فاعل این افعال ودارنده ی این وسیله وموصوف به این صفات است.
شهید برای رسیدن به معشوق ووصل به حق،جان خود را نثار می کند وبافنای فی الله،بقای بالله پیدا می کندوبه وجود ازلی وابدی او متصل میگردد.واین جاست که اصل خود را در می یابدو مصداق واژه ی شاهد می شود واین از قدرت توصیف ودرک ماخارج است.
منبع:کتاب معلم نویسنده:احمد ایزدی


منطقه ی مهران آلوده بود.اعضای گروهکی ضد انقلاب به نام "فرسان"که مزدور عراق بودند.برای دشمن اخبارواطلاعات جمع اوری می کردند.بین خطوط خودی وخط عراقی ها حضور داشتند واگر جنازه ی یکی از افراد خودی را تحویل عراقی ها می دادند جایزه می گرفتند.
رمضان راجی وسید رضا ایرانمنش قبل از کربلای1جهت شناسایی با موتور سیکلت روانه ی منطقه شدند.رمضان راجی مسئول واحد اطلاعات عملیات بود.متاسفانه برادران به کمین مزدوران فرسان افتادند وهردو به شهادت رسیدند.

همراه محمد رضا کاظمی در یک قایق دونفره(کانو)به سوی خاکریزهای دشمن در منطقه ی عملیاتی بدر می رفتیم.
نیروها پشت سر مامی آمدند.عراقی ها که حساس شده بودند،بی هدف آبراه را زیر آتش گرفتند.تیرها رسام ازنزدیکسروبدن ماعبور می کردند.ناگهان چند تیراز میان من ومحمد رضاگذشت.اگرفقط لحظه ای زودتر یادیرتر تیر اندازی
شده بود،به یکی از ما دو نفر می خورد.گفتم:دیدی چه اتفاقی افتاد؟خدارحم کرد.
خندید وشعری خواند به این معنی که تا وقتش نرسد،هیچ اتفاقی نمی افتد.
محمدرضا،عارفی به تمام معنی بود.نماز شب را ترک نمی کرد واز ابتدا تاپایان نماز اشک می ریخت.

