داشت جلو تر ازمن راه می رفت.هنوز وارد کانال نشده بودیم که برگشت به طرف من وگفت:می دونی امروز چه روزیه؟

گفتم :نه چه روزیه؟

گفت :روزتولد امام علی...

وهمین طور آرام گفت:عیدی ما رو هم میده.

حرفش را شنیدم وگفتم :مطمئنی که آقا عیدی میده؟

گفت:بله که مطمئنم...حتما عیدی میده.

محمد تقی رفت توی سنگر تیر بار عراقی ها وکلاه آهنی سرباز عراقی راکه خودش توی سنگر نبود گذاشت روی سرش.چون سنگر تیربار به اطراف اشراف داشت،همان جا نشسته بودوداشت عراقی ها رانگاه می کرد.

داشتم سینه خیز از سنگر فاصله می گرفتم .چند متر که می رفتم،نگاهی به سنگر می اندختم. محمد تقی همان طور آرام انجا نشسته بود واطرافش رانگاه می کرد.حتی وقتی جیپ عراقی از کنارمان می گذشت،من سرم را می کردم توی خاک بغل جاده،اما محمد تقی با صلابت وآرامش،بدون اینکه از دیدن عراقی ها هول شود

توی سنگر تیر بار نشسته بود .

چند لحظه بعد،وقتی پای محمد تقی با یک مین والمری برخورد کرد،خودش ماند همان جا،توی همان کانال،مهدی جهرمی هم که بدنش پر از ترگش شده بود،حاضر نشد پیکر بی جان محمد تقی را تنها بگذارد وبا من برگردد عقب.

محمد تقی عیدی اش راگرفته بود.

برگرفته از کتاب گل محمدی (نویسنده :احمد ایزدی)