نردبان اطلاعات عملیات



نزديك موانع دشمن بوديم.ابراهيم هندوزاده وسط نيزار ايستاد.محمد رضا مرداي روي شانه هاي او پريد.

با تعجب آن دونفر را نگاه كردم.گلوله هاي خمپاره در اطراف به زمين مي آمد.فرياد زدم:چه كار مي كنيد،مواظب باشيد.

ابراهيم گفت:منطقه را شناسايي مي كنيم. واقعا نترس بودند

ازسمت چپ نفر اول شهيد هندوزاده نفر دوم شهيد مرادي

برگرفته از کتاب شناسایی نویسنده:عباس میرزایی

حسن یزدانی حیا زیاد


 روي محرم ونامحرم خيلي حساس بود يه روز عروسمان به خانه ما آمد حسن با سرعت به طرف اتاق دويد وپيراهني تنش كرد علت كارش را نفهميدم وقتي عروسمان رفت حسن به من گفت مادر ازاین پس وقتي زن دادش خواست خانه ما بيايد قبلش هماهنگ كند تا من لباسي مناسب بپوشم

مادر طلبه شهيد حسن يزداني

عارف بسیجی شهید حسینعلی عالی(داوطلب)


حسينعلي عالي نوجوان اهل زابل،يكي از چهرهاي خسته گي ناپذيرواحد اطلاعات عمليات بود.

شب عمليات كربلاي 5به عنوان مسئول محوراطلاعات با گردان 410همراه شد.قبلا مسير را شناسايي كرده بود.بدون كوچك ترين مشكلي گردان را به پشت موانع دشمن رساند.كنار سيم خاردار فرشي توقف كرديم.يكي از بچه هاي تخريب مشغول باز كردن معبر شد.عراقي ها پس از لحظاتي مشكوك شدند واولين منور را شليك كردند.

درگيري در محمورهاي ديگر شروع شد كم كم به محور ما رسيد.فرصت نبود.نمي توانستيم منتظر باز شدن معبر بمانيم .بايد گردان را روي د‍‍ژ مي رسانديم.با نگراني به اطراف نگاه انداختيم،هيچ راهي براي عبور ديده نمي شد.حسين به طرف سيم خاردار رفت.خودش را روي سيم ها انداخت وگفت:

از روي من عبور كنيد،معطل نشويد.بچه ها پا بر پشت حسين گذاشتند وبه سرعت روي دژ ريختند.

سمت چپ شهید عالی

برگرفته از کتاب شناسایی نویسنده:عباس میرزایی

شهید ابراهیم هندوزاده( همه فن حریف)

آن روزهواپيمايي عراقي براي چندمين باردرآسمان ظاهر شد.بچه هاي پدافندهوايي كه آماده مقابله بودند،اولين هواپيما را نشانه گرفتند.ناگهان از سوي ديگر،جنگنده اي با سرعت نزديك شدوبا موشك،توپ ضدهوايي راهدف قرار داد.موشك كنار توپ به زمين برخورد كرد وبا صداي مهيبي منفجرشد.

وقتي گرد وخاك فرو نشست،خدمه ي توپ مجروح وشهيد،وهركدام گوشه اي افتاده بودند.

هواپيما ها چرخ زدندوبرگشتند.ابراهيم به سوي توپ دويد وفرياد زد:بيا كمك كن.پشت توپ چهار لول نشست وبه سوي هواپيماهاي عراقي شليك كرد.

اصلا انتظارنداشتم.نمی دانستم تير اندازي با ضد هواي را از كجا آموخته بود.

سردار شهید محمد رضا مردای(دقت نظر)


بردار غلام رضا رضايي را براي شناسايي يكي از محورها فرستاده بود.اوهم تانزديك سيم خاردارها عراقي رفت شناسايي كردوبرگشت.

نوبت گزارش دادن رسيد.محمد رضا مرادي از او پرسيد بود:آيا دستت را به سيم خاردار زدي؟رضايي خيلي ساده وصميمي گفت:نه،نزدم.

محمد رضا گفت:چقدر مانده بود به سيم خاردار برسي؟

رضايي گفت:يك يا دو متر

محمد رضا با ناراحتي دست هايش راهم كوبيد وگفت:

نشد،بايد تا آخر مي رفتي شايد در همين فاصله ي يك يا دو متري مين يا تله كار گذاشته باشند وشب عمليات رزمنده ها را به درد سر بيندازد.

فردا شب رضايي يك بارديگر رفت.دستش را به سيم خاردار زد وبرگشت.

بدن تاز سید حمید


سید حمید در اواخر اسفند سال 1362 به شهادت رسید و پیکر او را در فروردین ماه تشییع و تدفین کردند. محل دفن او پایین پای برادرش شهید سید محمدرضا میرافضلی است. حدود دو سال بعد، معلم شهید حسین باقری در عملیات والفجر 8 آسمانی شد. با توجه به نسبت خانوادگی شهید باقری با شهید میرافضلی، قرار شد او را در کنار قبر سید حمید دفن کنند. قبر را که می‌کندند، بخشی از دیواره قبر سید حمید فرو ریخت. از قبر او عطر بهشت می‌تراوید. به گفته حاج آقا آذین  بعد از دو سال هنوز بدن سید حمید تازه بود.




 

نمی دانم شهدا امسال برامون دعوت نامه میدن یا نه


طلائيه چه حس غريبی داری... دلم برايت تنگ می شود... طلائيه! با من سخن بگو و پرده از رازي بردار كه سالها تو و خداي تو شاهد آن بوده ايد. طلائيه! چقدر غمگيني. آن روز سرافراز و امروز سر به زيرانداخته اي. با كسي سخن نمي گويي و سكوت پيشه كرده اي. اما سكوت تو بالاترين فرياد است و خفتگان را بيدار مي كند و بيداري را در رگهاي انسانهاي به ظاهر زنده مي ريزد. اينجا همه از سكوت تو مي گويند و من از سكونتي كه در تو يافته ام و تا امروز چقدر از تو و نفس هاي طيبه ات، از تو و از رازهاي سر به مهرت، از تو و مردان بي ادعايت كه مس وجود را به طلاي ناب شهادت معامله كردند، دور بوده ام. چه احساس حقيري است در من كه توان شنيدن قصه هاي پرغصه ات را ندارم. طلائيه! مي گويند، اينجا جايي است كه شهيدان حسين وار جنگيده اند و من از بدو ورود به خاك پاكت، تشنگي را در تو ديده ام و انتظار اهالي خيام را به نظاره نشسته ام اينجا، چقدر بوي حنجره هاي سوخته مي آيد و چقدر دستها تشنه وفايند. طلائيه! من در اين سرزمين حتي به قمقمه هاي عطشان سلام مي دهم و سراغ عباس هاي تشنه لب را از آنان مي گيرم . مگر مي توان سالك عاشورا بود و تشنگي را فراموش كرد و از كنار حلق هاي شعله ور بي تفاوت گذشت. طلائيه! من با تمام وجود در تو جاري مي شوم تا در ميان نيزارها و نيزه شكسته ها، سرهاي ستاره گون برادرانم را به دامن گيرم و برايشان از زخم بگويم، از اسارت، از تنهايي، از غربت، از…  

ابراهیم وشوخ طبعی هایش


حاضر نبود امام جماعت شود .همیشه پشت به دیوار نماز می خواند تا بچه ها نتوانند به او اقتدا کنند.

یک روز بچه ها با اصرار از او خواستند امام جماعت شود.

هر چه تلاش کرد کسی کوتاه نیامد.

ناچار جلو ایستاد. به او اقتدا کردیم.حمد و سوره را خواند وبه رکوع رفت.

رکوع طولانی شد. هر چه انتظار کشیدیم،امام جماعت از رکوع بلند نشد. بچه ها یکی یکی بلند شدند.

ابراهیم ده ها متر از ما جلو تر ایستاده بود وبه صف نماز گزاران می خندید.

برگرفته از کتاب بوسه و تاول (نویسنده:عباس میرزایی)

سردار شهید محمد تقی ابو سعیدی {عیدی آقا علی(ع)}

داشت جلو تر ازمن راه می رفت.هنوز وارد کانال نشده بودیم که برگشت به طرف من وگفت:می دونی امروز چه روزیه؟

گفتم :نه چه روزیه؟

گفت :روزتولد امام علی...

وهمین طور آرام گفت:عیدی ما رو هم میده.

حرفش را شنیدم وگفتم :مطمئنی که آقا عیدی میده؟

گفت:بله که مطمئنم...حتما عیدی میده.

محمد تقی رفت توی سنگر تیر بار عراقی ها وکلاه آهنی سرباز عراقی راکه خودش توی سنگر نبود گذاشت روی سرش.چون سنگر تیربار به اطراف اشراف داشت،همان جا نشسته بودوداشت عراقی ها رانگاه می کرد.

داشتم سینه خیز از سنگر فاصله می گرفتم .چند متر که می رفتم،نگاهی به سنگر می اندختم. محمد تقی همان طور آرام انجا نشسته بود واطرافش رانگاه می کرد.حتی وقتی جیپ عراقی از کنارمان می گذشت،من سرم را می کردم توی خاک بغل جاده،اما محمد تقی با صلابت وآرامش،بدون اینکه از دیدن عراقی ها هول شود

توی سنگر تیر بار نشسته بود .

چند لحظه بعد،وقتی پای محمد تقی با یک مین والمری برخورد کرد،خودش ماند همان جا،توی همان کانال،مهدی جهرمی هم که بدنش پر از ترگش شده بود،حاضر نشد پیکر بی جان محمد تقی را تنها بگذارد وبا من برگردد عقب.

محمد تقی عیدی اش راگرفته بود.

برگرفته از کتاب گل محمدی (نویسنده :احمد ایزدی)

کی دلش تنگه شلمچه است


یادشلمچه می کنم بازم میگم شهدا دلم تنگه

                                                         شرمنده ام ازشما وداد می زنم شهدا دلم تنگه

به کی بگم حرف دلو کجا برم شهدا دلم تنگه

                                                     از به بهونه شهادت اومدم شهدا دلم تنگه

نظر خود را درباره این عکس بنویسید

مهرداد


مهرداد خواجويي حيا زياد شايد اوضاع جشن تولدي كه مهرداد به آن دعوت شده بود،به گونه اي نبود كه بيايد ودر جمع مهمان ها بنشيند. از اول تا آخر مهماني رفت توي آشپزخانه،همان جا ماند وظرف شست. مي گفت:جذابيتي توي اين مراسم نميبينم كه بيايم بيرون از اشپزخونه. اين طوري،هم آمده بود كه توي مراسم ودعوت صاحب خانه را رد نكرده بود،ومه در كارها كمك كرده بود.  برگرفته از کتاب مهرداد

سردار اروند شهيد حسن يزداني


بيست وپنچمين سالگرد ملكوتي سردار اروند طلبه شهيد حسن يزداني را به تمامي دوست داران شهدا ومادر عزيز اين شهيد تبريك وتسليت عرض مي كنيم. حسن يزداني در سال1348،در شهر كرمان ديده به جهان گشود .قبل از شش سالگي،قران را نزد مادر آموخت ودوران ابتدايي را بدون هيچ مشكلي ،سپري كرد. در سال 1359 همراه خانواده خود به شهر قم هجرت كرد . بعد از پايان سال1360،به اتفاق خانواده به كرمان برگشت دوره رهنمايي رابا موفقيت پشت سر گذاشت وبراي تحصيل علوم ديني به حوزه علميه كاشان رفت. در تابستان سال همان سال به كرمان آمد وخواست به جبهه برود اما با مخالفت پدر روبه رو شد امابا اصرار زياد رضايت آنهارا جلب كرد .او به خاطر درايت زياد خود نظر فرماندهان را جلب كرد وبه واحد اطلاعات عمليات رفت وبه عنوان مسئول محور اطلاعات شناسايي شروع به كار كرد در واحد اطلاعات برادراني چون حسين يوسف الهي، ابراهيم هندوزاده،مهرداد خواجويي ، كياني و... آشنا شد . در عمليات والفجر 8 شايسته كي خود را نشان داد وحماسه  ي 30بار عبور از اروند را با تمام مشكلاتي چون سرعت آب، سردي هوا در زمستان، جزرومد آب اروند، ومشكلات ديگر را به جان خريد . سردار حاج قاسم سليماني شهيد يزداني را فاتح اروند وعمليات والفجر 8 مي داند. در بيست و چهارم بهمن ماه سال شصت وچهار سنگر اطلاعات مورد حمله بمب شيمياي دشمن قرار گرفت اما حسن بيرون از سنگر بود وقتي خبر حمله را شنيد فورا خود را به محل سنگر رساند و جوان مردانه ماسك خود را به صورت دوستانش زد. وتا اخرين نفر را از سنگر خارج كرد اما خودش به شدت شيمياي شد وبعد از 11روز در بيمارستان امام رضا (ع)مشهد به فيض شهادت نائل گرديد روحش شاد يادش گرامي

سردار شهيد اكبر شجره

 

شهادت اكبر شجره

قبل از عمليات بدر،برادر قاسم مير حسيني براي بازديد از آبراه  عملياتي وارد سنگر اطلاعات در جزيره ي مجنون شمالي شد .

اكبركه  آن روز بارها بچه ها را جهت توجيه به منطقه برده بود،چند لحظه قبل از ورود مير حسيني از خط برگشت .

ساعت از دوازده ظهر گذشته بود.مي دانستم اكبر خسته است.اما خستگي براي بچه هاي اطلاعات وعمليات معني نداشت.

از وي خواستم به اتفاق برادر ميرحسيني به طرف خط حركت كند .بدون انكه كوچكتري اعتراضي داشته باشد،گفت:اجازه مي دهي نماز بخوانم؟

بعد از نماز،نهار مختصري خورديم وبه اتفاق وي وحسين يوسف الهي از سنگر بيرون آمديم. نزديك  سنگر روي انبوهي از خاك نشستيم تا آخرين هماهنگي قبل از حركت را به عمل آوريم.

منطقه آرام بود.مدت ها عراقي ها گلوله اي به طرف ما شليك نكرده بودند.صحبت كه تمام شد،هر سه تا بلند شديم.اكبر به سوي كفش هايش در طرف چپ سنگر رفت ومن وحسين به راست پچيديم.

ناگهان صداي مهيبي شنيده شد.روي زمين افتادم.دود وباروت وگرد وغبار فضا را پر كرد.از ميان دود چشمم به اكبر خورد كه با صورت روي زمين مي افتاد.

ابتدا به طرف حسين يوسف الهي دويدم.به سختي پاهايش مجروح شده بود.در حهمان حال گفت:به اكبر  برس،برو سراغ او.

حسين را رها كردم وبا سرعت به سمت اكبر دويدم . آرام ومطمئن به خواب فرو رفته بود

برگرفته از كتاب شناسايي،راوي شهيد مير حسيني

سردار شهید مهدی پرنده غیبی


مهدی پرنده غیبی کمی پس از ساعت 9روز اول عملیات کربلای 4از جزیره ی ام الرصاص برگشت. کنار ماشین ایستاده بودم ومنتظر او بقیه بودم تا آنها را عقب ببرم. مهدی وهمراهانش به سوی ماشین آمدند.همان موقع مغفوری از راه رسید سلام کرد واز مهدی خواست تا اورا با قایق تا کنار خاکریز همرای کند.مهدی پذیرفت. سوار قایق شد .هنوز چند متر از ساحل دور نشده بودندکه هواپیماهای عراقی در آسمان دیده شدند.بمباران شروع شد.بمب های زمانی به زمین پرتاب شد . مهدی پرنده غیبی و مغفوری با ترکش همین بمب ها به شهادت رسیدند دست سکندار قایق قطع شد اما با آن دست دیگر قایق را به طرف ساحل هدایت کرد  شهیدان را عقب لندکروز گذاشتم وحرکت کردم

بر گرفته از کتاب شناسایی

سردار اروند طلبه شهید حسن یزدانی

از همان بچگی،زمانی که حدوداً10سال داشت،با صدای اذان به مسجد می رفت تا در نمازجماعت شرکت کند. آن زمان،بچه های ولگرد جرات نمی کردند در کوچه ی ما رفت آود کنندومزاحم کسی شوند.حسن با شهیدان هندوزاده ویوسف الهی،یک گروه راتشکیل داده بودند وبا ارازل واوباش برخورد می کردند. درحالی که سن آنها خیلی کم بود،اگر کسی به ناموس مردم نگاه می کرد،بااوبه شدت برخورد می کردند.

عارف شهید محمد حسین یوسف الهی


روح لطیف


در جنگلی در منطقه عراق در کمین عراقی گیر کردیم. داخل شیاری پناه گرفتیم گلوله تیر باروخمپاره جنگل را به آتش کشید. پرندگان وحشت زده از درختی به درخت دیگر می پریدند. چشمم به حسین یوسف الهی افتاد. ارام وبی صدا داشت گریه می کرد .باتعجب پرسیدم:چه خبره ؟!چرا گریه می کنی؟!

با ناراحتی گفت:نگران درخت ها وپرندگان بی گناه هستم.

این ها هیچ گناهی مرتکب نشده اند،نمی دانم چرا باید بسوزند!

شهید ابراهیم هندوزاده

قبل از عملیات رمضان همراه با ابراهیم،محمدرضا نیکبخت وچند نفر دیگر محوری را شناسایی کردیم.من به عنوان تامین ماندم ودیگران جلو رفتند.ساعتی گذشت.ناگهان ابراهیم شتابان برگشت وگفت:برویم عراقی ها پشت سرمان هستند . هیکل قوی ای داشت .مرا مثل پر کاهی از زمین بلند کرد زیر بغل گرفت ودوید.آنقدر سریع می دوید که دستش به چانه ام میخورد.آن شب بچه ها به کمین عراقی ها خوردند. نیکبخت اسیر شد محورهم لو رفت. 

برگرفته از کتاب بوسه وتاول

شهید مهرداد خواجویی

 

 

شهید خواجویی

يكي از مربي هاي دانشكده سپاه را فرستاده بودند به قرارگاه سد دز تا كار با قطب نما را به بچه هاي واحد اطلاعات عمليات آموزش بدهد.

جلسه آموزش كه تمام شد،مهرداد به مربي گفت:من پنج-شش تا كار ديگه بلدم كه با قطب نما انجام بدهم.

بعد هم كارهايي راكه توي شناسايي ها تجربه كرده بود و ياد گرفته بود،براي او توضيح داد.

عصر همان روز،مربي رفته بود پيش مهرداد و از او خواسته بود مطالبي را كه صبح گفته، بنويسد تا از آنها توي دانشكده استفاده شود و كارهاي جديدي كه مهرداد ياد داشت،از جمله تلفين كار با قطب نما وستاره شناسي را به نام خودش در دانشكده تدريس كند.

مهرداد قبول نكرد چيزي بنويسد.دست آخر وقتي اصرار مربي و انكار مهرداد به جدال لفظي تبديل شد،حاضر شد چيزهايي راكه گفته بود،برايش تكرار كند و خودش بنويسد.

البته يك شرط هم گذاشت؛ آن هم اينكه جايي از مهرداد خواجويي نامي برده نشود

سردار شهید محمد رضا کاظمی زاده

 

سردار شهید محمد رضا کاظمی زاده

شهید کاظمی

شهید محمد رضا کاظمی زاده : فرمانده محور لشگر 41ثارالله(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) در سال 1342 در شهر کرمان متولد شد. دوران تحصیلات راتا مقطع دبیرستان در این شهر گذراند.تحصیلات اودر دبیرستان همزمان بود با اوج گیری انقلاب اسلامی .محمدرضابه صورت فعال وتاثیر گذار وارد مبارزه با حکومت شاه خائن شد.ازروزی که به انقلابیون پیوست تا 22بهمن 1357که بر اثرمجاهدات مردم ایران انقلاب اسلامی به پیروزی لحظه ای در مبارزه با طاغوت تردید نکرد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز هرجانیاز به جانفشانی وایثارگری بود تا انقلاب ازتوطئه هابه سلامت عبورکند،اوحاضربود. دیپلمش رابعداز پیروزی انقلاب گرفت. جنگ که شروع شدطاقت ماندن در شهر رانداشت.تحمل حضوربیگانگان در خاک پاک ومقدس ایران بزرگ برایش غیرقابل تحمل بود. ابتدا به عنوان یک بسیجی ساده به جبهه رفت وتفنگ به دست گرفت تا از تمامیت ارضی کشور در مقابل کفتارهای مهاجم پاسداری کند. چندبارمجروح شد وتنها یکبار مجروحیت که اورا تا مرز شهادت پیش برد، میتوانست عذری باشد برای ترک جنگ ومشغول شدن به زندگی ؛اما اودرمکتب حسین(ع)آموخته بودکه شهادت از عسل شیرین تر است. اوکه حضوردرجبهه را به عنوان یک بسیجی ساده شروع کرده بود،طولی نکشید که یکی از فرماندهان موفق وتاثیرگذارلشگر41ثارالله شد. فرمانده گردان خط شکن ، فرماندهی گردان عملیاتی و یک عنصر ورزیده اطلاعاتی و عملیاتی سمتهایی بود که درطول مدت حضوردرجبهه در کارنامه ی الهی اش ثبت کرد. عملیات مافوق تصورکارشناسان نظامی دنیا یعنی والفجر8میعادگاهی شدتا اورابه ملاقات خدا برساند.این اتفاق مبارک در تاریخ 5/12/1364 به وقوع پیوست.